علت اصلی اکثر دعواهایشان معطوف به کم توجهی و گاهی بی توجهی مرد است . اینطوری می شود که رابطیشان روز به روز سرد تر می شود.
در یک صبح شاید زمستانی ، مرد با صدای زنگ تلفن از خواب می پرد ، گوشی را جواب می دهد .خانمی از آرایشگاه ... با همسرش کار دارد.ظاهرا زن امروز وقت آرایشگاه دارد . مرد می داند که برای حفظ بنیان زندگی ای که آخرین نفس های سالمش را می کشد باید چاره ای بی اندیشد .
شب ،وقتی از در خانه وارد می شود نگاهی تحسین برانگیز به زن می اندازد و می گوید " رنگ موهات خیلی خوب شده ، میشه همیشه این رنگیشون کنی؟ " . زن با نگاه تاسف برانگیزی می گوید " قرار امروز آرایشگاهم به هم خورد "
پ.ن : برگرفته از یک اتفاق کاملا واقعیست.
سینه زنی که شروع می شود راهم را می کشم به سمت خانه . نه اینکه همیشه اینطوری باشم ، نه ! فقط روضه ی زهرا (س) را مثل خودش مثل آسمان امشب ، نجیب ، آرام ، با وقار می خواهم .بعد می نشینم و می خوانم که امشبی علی(ع) زمان تدفین بانو می گوید " جانم در اين ناله ها زنداني تنم شده است... كاش جانم با اين ناله ها از تنم خارج ميشد... كه زندگي پس از تو ديگر هيچ خيري ندارد... و من از ترس اين كه عمرم طولاني شود؛مي گريم..."*
*نفسي على زفراتها محبوسة / يا ليتها خرجت مع الزفرات /لا خير بعدكِ في الحياة، وإنّما / أبكي مخافة أن تطول حياتي.
پ.ن اعتراضانه:استفاده از ریتم آهنگ " ای ایران ای مرز پرگهر " توسط یکی از این دی جی مداح ها ریتم جدیدی بود که امشب به شنیدنش نائل شدم .
ایستادم رو به روی قسمتی که تعداد زیادی (بخوانید یک عالم) گلدان های کوچک گل دارد . یه جز گل سنبل بقیه گل ها را با نام "از اونها " می خوانم ! آقای مسنی که کنار من ایستاده با فروشنده صحبت هایی می کند و من از صحبت هایشان می فهمم که یکی از "از اونها " گل پامچال معروف خودمان است .بعد از صحبت ها ، آقای مسن زیر لب شروع می کند " گل پامچال ، گل پامچال ، آی گل پامچال ، بیرون بیا ، بیرون بیا ، فصل باهاره ، عزیز موقع کاره ..." . چند قدم پشت سر آقای مسن راه می روم و از صدای پیرمردانه ی دوست داشتنیش لذت می برم .
پ.ن : سالی توام با موفقیت و سلامتی از خداوند برای همه خواستارم .
پ.ن نیمه مرتبط : چند روزی است یک سری تصویر زمینه ی بهاری ، روی صفحه ی دسکتاپ می اندازم. یکی از آنها پیش کش محض عیدی ! ( کلیک کنید ) . در همین سایت می توانید تصاویر زیبای دیگر بهاری نیز یافت کنید.
دم عید با تمیز کاری وسائل کلی خاطره و حرف و یادگاری و فاکتور و قبض و کتاب های نخوانده و ... جلوی چشم هایم می آید و مامان ناچار است هر نیم ساعت یک بار بیاید هشدار دهد که "حالا خوندن خاطراتت را بگذار برای بعد پاشو کار داریم! "به هر حال این یک عادت سالانه است که لذت خاصی از آن می برم . امروز همراه با یک مجموعه موسیقی کلاسیک بسیار دلنشین شروع کردم به جا به جایی وسائلم.دیدن تک جمله هایی مثل آقا اصلا من دیوونه ، خوب شد ! یا وصیت نامه ای که سال 88 نوشتم یا کارت تبریک سال نو که استادم داده بود یا ... از جالب ترین قسمت های فراوش شده ی ذهنم بود!
پ.ن:به نظرم آدم هایی که حال بهتری در قیاس با گذشته ندارند از گذشته یشان لذت بیشتری می برند !
پ.ن شخصی : دلم تنگ شده بود برای نوشتن . حتی در حد همین چرند و پرند!
با مادر ترزا رفته ایم جهت تغییر طلاهاشان و پاره ای از این دست مسائل ! مغازه ی شماره ی ۱ که محمد نامی صاحب آن است و کلی معروف است در فامیل ما ، قیمت خرید طلا را گرمی ۷۳ اعلام داشته و ضمن کلی زبان بازی در باب انصاف ، قیمت فروش را ۸۳ اعلام می کند.مغازه شماره ی ۲ قیمت خرید را ۷۴ و قیمت فروش را ۸۳ اعلام می کند . با مامان میرویم سراغ یکی از آشناها که در همان راسته ی طلا فروش ها طلا سازی دارد .ایشان استعلام می کنند و قیمت خرید طلا را در روز ۷۶ اعلام داشته و ... از ایشان خداحافظی کرده سراغ مغازه ی شماره ی ۳ می رویم (از قیمت خرید و فروششان اطلاعاتی در دست نیست چرا که در بدو ورود و اعلام نزدیک شدن به ساعت نهار و نماز ، ضمن عذر خواهی ، نزدیک ۱۰-۱۲مشتری داخل مغازه را به بازگشایی در ساعت ۴دعوت کردند ) . قیمت خرید مغازه ی شماره ۴ ، ۷۵ و قیمت فروش آن ۸۳ هست. خلاصه همین مغازه پاگیر می شویم و ...
القصه ؛ دقیقا این چه وضعیت بازاری است که الان هست من نفهمیدم ! اوضاع دلار یک طرف سلیقه ی مغازه دارها یک طرف نابسامانی بیشترتر سر سفره ی مردم در وسط ! تا جایی که سرو کار دارم ، به این وضعیت ، بازار کامپیوتر را هم اضافه کنید ...
لینک مرتبط:اقتصاد هست ما داریم ؟
برداشت شماره یک :صبح جمعه روی مبل لم داده ام و دارم تلویزیون می بینم. گزیده ای از برنامه های هفته را نشان می دهد و گریزی می زند به مشهد . زیر لب می گویم آقا خیلی بی معرفتی ! (اگر این کلاس جمعه و تلاش برای حفظ چهار غیبت و استفاده از آنها در دو عروسی ای که در پیش است نبود ، چهارشنبه با سه همکارم راهی مشهد بودم که ... نشد)
برداشت شماره دو:توی کلاس نشسته ام .ساعت استراحت میان دو کلاس گوشی را نگاه می کنم . عزیزی اس ام اس زده " سلام 1 صلوات خاصه امام رضا (ع) به نیابت شما در رواق دار الحجه فرستاده شد ."
شاید بر اساس علم و قانون احتمال و ... بگوییم بروز این دو اتفاق در یک روز با دو سه ساعت اختلاف چیز عجیبی نیست .اما این من دوست دارد آن طور که لذت می برد(شرمنده می شود) ، برداشت کند.
پ.ن غیر مرتبط. با حساب امشب ، 40 شب است که زینب داغ برادر دارد .
قطعا دلیل شادی امروزم برای خیلی از خیلی ها پیش پا افتاده ، بی اهمیت یا حتی کسل کننده و بی خود است . قطعا این شادی برای من نزدیک به سه الی چهار سال تاخیر داشته . قطعا نمی توانم به مامان بگویم چون دلش می گیرد که مردمان را چه ها و تو را چه ها ! ولی من با تمام وجودم امروز شادم . امروز شاید از مسیر همیشگیم عبور نکرده باشم ، امروز شاید به خاطر فوت مادر همکارم نخندیده باشم ،امروز شاید کسی حرفی زده که برایم سنگین تمام شده باشد ، امروز شاید خیلی خیلی خسته شده باشم شاید شاید شاید ... ولی با وجود تمام این حرف ها، انرژی را تا زیر پوست انگشت های یخ زده ی روی کیبوردم حس می کنم .
پ.ن: این چند خط با تمام وجود، تقدیم به کودک درونم که امروز در حد بال زدن ، ذوق دارد .
چند دقیقه بعد نوشت :تفاوت دو پست اخیر، برای خودم جالب بود ! اما با اینکه هنوز پست قبل و افکارش به قوت خود باقیست ، من امروز واقعا شادم .
می شود که آدم حالت تهوع داشته باشد اما قدرت برگرداندنش را نه ! خسته می شود .می رود داخل دستشویی، در را پشت سرش می بندد ، چند لحظه به آینه نگاه می کند و بعد انگشتش را می اندازد ته حلقش و می چرخاند و می چرخاند و بعد ... همانطور که سرش پایین است و یک دستش به لبه ی روشویی ، دست مشت شده ی دیگرش را می گذارد روی پیشانیش ، چشم هایش را می بندد و یک نفس راحت می کشد .
خوب بود اگر می شد محتویات مغز را هم به زور انگشت بالا آورد.
پ.ن کاملا غیر مرتبط: دیروز دوست داشتم پستی بنویسم به نام" اینجا ، مترو ، باور کن قسمت زنانه " که دیدم نوشتنش چیزی مثل آب در هاون کوبیدن است.
چند وقتی می شود که هوای محرم توی سرم هست . با خودم قرار گذاشته بودم که" محـــــرم " ،حـــــرام کنم بر خودم سیب های قرمز ممنوعه را که آدم را نزول می دهند از اصلش .چه انتظار بی جایی داشتم از خودم ! وسوسه انگیز تر از آنند که بتوانم ... .
حالا "محــــرم" رسید و من همچنان می خورم سیب ها را ، یک به یک .
پ.ن : دهه ی اول محرم ُ ، جمله ی «این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست ؟»
پ.ن ۲:عینک خاکستری چشمم را برداشته ام و حسرتیست که روانه ی دل بیابانیم می شود .
التماس دعا
یک ماهی هست که با معلم کلاس پنجم دبستانم همکار شده ام . روز اولی که فهمیدم ، داشتم بال در می آوردم . ساعت 7:40 دقیقه صبحِ تمام روزهای کاری در کنار فردی هستم که 12 سال او را جزء بهترین های زندگیم می دانستم . شعرهای جغرافیایی که برای همیشه به من فهماندند دریاچه ی میشیگان و رود می سی سی پی و رشته کوه راکی مال آمریکای شمالی هستند . آش رشته خوردن های روی موکت بعد از فوق العاده های ریاضی .گل های طبیعی هفتگی سر کلاس . یک دفتر شعر روزهای بچگی .زنگ خط و تکنیک های نقاشی . جایزه ی یک بسته آموزشی مولکول سازی برای علوم . گروه یاران بنفشه و ... اما مهم ترین عاملی که باعث شد تا خانم جلالی را بیشتر دوستدار و قدر دان شوم یک جمله بود. کلاس تاریخ بود . یادم نیست چرا اما درس نخوانده بودم . کتاب ها را بستیم و خانم جلالی از دریف اول شروع کرد به پرسش کلاسی . سوال ها به ترتیب پیش می رفت . نوبت رسید به بغل دستی ام . بغل دستی ام جواب سوال را نمی دانست تا حواس معلمم پرت یافتن جواب از بچه های داوطلب شد کتابم را زیر میز باز کردم و جواب سوال بعدی را خواندم . نوبت رسید به من . خانم جلالی سوال را پرسید و من با خیالی راحت بلند شدم و جواب دادم . کنار دستیم بدجور حالش گرفته شد .معترض شد که خانم این کتاب باز کرده .خانم جلالی با چهره ای کاملا مطمئن از اشتباه بغل دستیم ، از من پرسید که تو کتاب بازکردی ؟ خوب حسم یادم هست ، هم از دست بغل دستیم حرصم گرفته بود و بدو بیراه نثارش می کردم که خیلی نامردی و .. (شاید به خاطر همین هنوز اسم و فامیلش یادم هست ) هم نگران بودم و نمی خواستم جلوی معلمم اعتبارم کم شود . نمی دانستم چه چیزی بگویم . به چشم های معلمم نگاه کردم و گفتم نه خانم .
بغل دستیم اما سمج گفت خانم خودم دیدم نگاه کرد و خلاصه برای "اثبات" حقانیت حرفم برای بغل دستیم پرسیدن سوال بعدی همانا و سنگ روی یخ شدن من همانا ! خجالت می کشیدم سرم را بالا کنم و چشم های خانم جلالی را ببینم . نگاهم روی کتاب تاریخ روی میزم خشک شده بود . فقط شنیدم خانم جلالی گفت : هر چه بگندد نمکش می زنند وای به وقتی که بگندد نمک .
پ.ن ۱ : نمک مورد بالا بارها گنیده و خودش برای خودش مثل را تکرار کرده که هر چه بگندد نمکش می زنند وای به وقتی که بگندد نمک .
پ.ن ۲ : یاد اول یاس ، دوم نسترن ، سوم سوسن ، چهارم لادن ، پنجم بنفشه بخیر .
پ.ن ۳: پست شاید بیشتر به پست های هفته ی اول مهر می مانست ! نه 15 آبانی اما روی دلمان مانده بود .به دل نگیرید .
خارج از گود : یک دم و بازدم عمیق ... بوی محرم می آید .
اولش که شروع کردم بنویسم خواستم با توپ پر برایت بنویسم . خواستم یک دعوای حسابی باهات راه بی اندازم. خواستم بگویم آقا خیالَت تخت ... من خوبم ! هنوز هم بین ترید زمین و آسمان گم شده ام ... و هنوز هم کلاغ روسیاهم . همه چیز همان طوری که بوده ، هست . جای نگرانی نیست . اصلا نکند ناراحت شوی و به گوشه چشمت تکان ملیحی بدهی هاا ...خــــــــــــــوب ؟و ...
ولی انصافت را شکر اسم و عظمت و عطر و یاد و بارگاه و ... شما آدم را از پا در می آورد چه رسد به من را که یک من بیشتر نیستم .حالا شما یک راهی جلوی پایم بگذار که جواب دهد ! در واقع که جواب دهید . آقا یادت باشد یک روزی بر می گردی می بینی تمام پل های پشت سرم را خراب کرده ام هااا . تا دیرتر نشده "لطفا " سریع تر یک کاری کن .
"من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم . "
پ.ن: "البته آنهایی که بلقاء ما دل نبسته و امیدوار نیستند و بزندگی حیوانی و پست دنیا دلخوش و دلبسته اند کسانی اند که از آیات و نشانه های ما غافلند (س.یونس – آ .7)" ... می شود رسم نا غفلت مندیش را هم به طور واضح بیان کنید ! گیراییم در حد زیادی پایین آمده .
لینک مرتبط :اینجا می توانید عکس های جشنواره های مختلف عکس رضوی را ببینید .
آرزوی این روزها :دلم یک عالمه گریه برای هیچی می خواهد توی بارگاه امن امام رضا .
نهایتا:پوزش که عید نوشتمان شکایتی بود. این عید مبارک .